سحرگاه رفتن
قالب وبلاگ

یه بار رفتم سوپرمارکت خریدپسره منودیده یخاطرچادرم میگه چی میخای مادر؟!!!!!

 

یه باردرخیابان هفت حوض  چادرمومحکم گرفته بودم وچشم دوخته بودم ب سنگ فرش های خیابان که چشمم به پسرانی که فقط اسمن پسرن ودخترانی که حجب وحیاراقورت داده اند نیافتدوداشتم راه میرفتم که ناگهان صدایی ازپشت سرم گفت

اه شماچادری هاچراتمام نمیشید؟!!!!!

یه باررفتم مغازه ای تاروسری که پشت ویترین دیده بودم وخوشم اومده بودوبخرم

داخل مغازه چندجوان دختروپسرمشغول بگوبخندبودند

و

بادیدن من ناگهان همه زدندزیرخنده

خیلی بهم برخورد اما....

من همیشه به حجاب وچادرم افتخارمیکنم

 

 

[ ۱۳٩٢/٩/۱٩ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ] [ سحرشهریاری ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

گفتم غم تو دارم چیزی نگفت و بگذشت حافظ خوشا به حالت یارم گذشت و یارت گفتا غمت سرآید....
نويسندگان
لینک دوستان
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب

کد بارش ستاره های زرد


رفتـــ 25

fal01 ابزار فال حافظ
فال حافظ