خواب ابد...

خدایا

 

 

من خیلی خسته شدم تواین22سال زندگی

 

 

1چرت میخوابم

 

 

فردای قیامت بیدارم کن.....

 

 

ممنون خداجون بابت این چندسال خبلی زحمتت دادم

 

 

حلال کن......

 

 

بروخداجونم مزاحمت نمیشم بنده های خوبت درسراسراین کره

 

خاکی

 

 

منتظرنگاهتن

 

 

امیدشون ب دست باکرامت توست

 

 

فقط

 

 

فقط

 

 

پروردگارا با هیچ بنده ای ................

 

 

ولش کن

 

 

دوستت دارم خداجون

 

دیدارب قیامت خدا......

 

دست منوک نگرفتی دل شکستموشادنکردی

منم دیگه جازدم

باورکن نمیکشم

ظرفیتم پرشده ونمیتونم

 

ازم بگذر.....

 

اونقدم خوب نبودم ک بگم .....

 پس

چرا همچنان داری ب امتحانت ادامه میدی

بابا زمان وتایم ازمونم تمام شد

باشه تجدیدشدم برگموبگیر

اگه1 تقلب میرسوندی بقیش 

یادم میامد

اما.....

منم دیگه قصدبودن ندارم ......

 

 

 

/ 9 نظر / 7 بازدید
تنهاترین مریم

درخلوت شب آمنه زیبا پسري زاد تنها نه پسر بربشریت پدري زاد در فتنه بیدادگران دادگري زاد چشم همه روشن كه چه قرص قمري زاد میلادحضرت رسول اكرم (ص) و امام جعفرصادق (ع) مبارك باد. [گل]

دوست داشتنی

امیدوار باش امیدواری چیز خوبیه[گل]

محمد حامد

از بین کسانی که برای دعای باران به کوه می روند ، تنها آنانی که با خود چتر می برند، به دعایشان و خدایشان ایمان دارند.

سحر

سلام عزیزم گذاشتمت تو لینکام راستی گلم یکم امیدوارانه تر به زندگی نگاه کن درسته من از توکوچیکترم و نمیخوام نصیحت کنم ولی دوست داشتم خواهرانه بهت گفته باشم ازم بپذیر[گل][لبخند][ماچ]

زهرا

ممنون سحر عزیزم عید تو هم مبارک باشه.این پستاتو خیلی دوست داشتم

زهرا

من متناتو خوب درک میکنم چون خودم دلشکسته ام.

ali

[گل]وب قشنگی داری خوشحال میشم به وب منم سر بزنید!!!!!!!!!!!!!!!! این وب (دفاع مقدس) واسه مسابقه درست کردم... خوشحال میشم باهاتون آشنا شم.

erfan 22

خدا نکنننننننننننننه چرت نمیزنی ها

مقدم

سلام. حتما اين داستان زيبا رو تاآخر بخون خوشحال ميشم نظرتو دررابطه با اين داستان زيبا بدونم. mofid20.persianblog.ir ------------------------------------------------ پیرمرد کشاورز پیرمرد روستا زاده ای بود که با پسرش زندگي مي كردواز مال دنيا فقط یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، خبر به گوش همسايه ها رسيد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیرمرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد! پیرمرد جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده است یا از بدشانسیم؟ همسایه ها با تعجب جواب دادند: خب معلوم است که این از بدشانسی تو بود!/ هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داری که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشته است! پیرمرد در جواب گفت: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده است یا از بدشانسیم؟/ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست./ همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی داری که پای پسرت شکست!/ و کشاورز پیر گفت: از کجا می دانید ک